سفارش تبلیغ
صبا ویژن

کیمیای ناب

سراشیبی تند

... بوته های زیبای جاشیر و لاله های واژگون خیره کننده است. مبهوت بودم اندر حال و هوای کوهستان و افق دور دستش.

فقط فکر می کردم، از همسفران کنار کشیده بودم و در خیال خودم غرق بودم. دامنه کوه را به سمت قله پیموده بودیم. قله کوه نزدیک بود. راه از میان سنگلاخی عبور می کرد، سنگهایی زیبای مکعبی سیاه رنگ که یادآور: " و تکون الجبال کالعهن المنفوش " بود .

امتداد راه از وسط لکه بزرگ سفید رنگ برف عبور می کرد. از دور همسفران را زیر نظر داشتم که زیاد از آنها دور نباشم.

پا در درون برف نهادم. لکه بزرگ برف در وسط یک سراشیبی بسیار تند و ترسناکی بود؛ زیر دست را که نگاه کردم ترسیدم.

داشتم به این فکرمیکردمکه اگر بیفتم ..... تا ته دره غلط می خورم . که ناگهان پام لیز خورد و افتادم. هول ورم داشته بود، خیلی ترسیده بود، دو سه متری در سراشیبی برف سر خوردم . فقط  نمی دونم چه  شد  که ماندم.

سراشیبی

مانده بودم بین زمین و هوا . کافی بود یک ذره تکان بخورم ؛ نه راه پیش داشتم و نه راه پس.!!

کمک خواستم هر چه صدا می زدم کسی صدایم را نمی شنید. تا نفس داشتم مجید را صدا زدم، اما جوابی نیامد.

احتمالا یک ساعتی یا کمتر ( حداقل برای من ) همینطور معلق مانده بودم. سنگینی کوله پشتی و لیز بودن زیر پایم خود بخود مرا به پایین می کشاند.

ترسیده بودم؛ نفسم بند آمده بود.پاهایم از شدت سرما و ترس خشکشان زده بود.

آرام آرام بدنم روی برف لیز می خورد و سنگینی وزنم مرا به پایین می کشاند.

داشتم با خودم فکر می کردم. تمام خاطراتم جلوی چشمم رژه می رفت.

خدایا کمکم کن.

کمی شجاع شدم . شاخه های نازک بوته خاری  کمی بالاتر از دستانم از برف بیرون زده بود. به ذهنم رسید که آن را بگیرم و بالا بروم.

ریسکش بالا بود بود؛ کافی بود خار بشکند و محکم نباشد . تا ته دره می رفتم؛ من و تمام خاطراتم.

می ترسیدم به پایین نگاه کنم، نگاهم به سمت بالا و به سوی قله بود.

آرام روی برف را کنار زدم و شاخه های نرم خار را گرفتم. نفسم بند آمده بود !

نشکست ! نشکست ! خدا  شکرت .

نفسم برگشت و شجاعت در درون عضلاتم جاری شد و با تمام قدرتم بدنم را به سمت بالا کشیدم.

خسته بودم ، روی زمین دراز کشیدم، روی همان سنگلاخهای مکعبی سیاه.

همه چیز تمام شده بود.صدای مجید را شنیدم که به طرفم می دوید.

... خوش آمدی برادر !!! امای کاش زودتر می آمدی.

گاهی یک  شاخه خشکیده سر راهت

قرار می دهد

تا کمکت کند.!!

بلند شدم یک نگاه به قله تنومند دنا کردم ویک نگاه به آن سراشیبی تند. دیگه از اون سراشیبی تند نمی ترسیدم.

انگار نه انگارتا چند دقیقه پیش از ترس مرده بودم J)